حوصله ندارم
وقتی کمی فکر میکنم به گذشته به اونی که حالا هست به آینده ! وای ....
یعنی اونیکه میخوام میشه یعنی زندگی این قدر سخته
این موقع است که یه جورایی دلم میگره ...
میخوام خلوت کنمو تا دلم میخواد مثله بارون ...
دستو پام بسته میشه نمیدونم چیکار کنم
یه مدتی داره چه جوری سرش کنم باید وقت بگذره
یه کمی مشکوک میزنم .
مامانم که مامان جونمه دیگه میدونه تو دلم چی میگذره
یه بهانه میاره میبرتم کوچه خریداشو میده دستمو ......
خوب بالاخره زمان میگذره یه چیزایی یادم میاد که بقیه چیزا یادم بره
یواش یواش به خودم میام ...
تازه میفهم که ارزششو نداره که
این یکی دو روزه دنیا رو شاد نباشم و به اونایی فکر کنم که نباید فکر کنم
اره هنوز اونقدر چیز خوب تو دنیا هست که بهشون فکر کنیم و شاد باشیم
امیدوارم هیچوقت حوصلتون سر نره